نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. [نادر ابراهیمی]

باید ساعت شش و نیم عصر می‌رفتم برای عکاسی. گفتم تا شش می‌خوابم و بعدش آماده می‌شوم که بروم. ساعت شش که بیدار شدم، دیدم آن بنده‌ی خدا که مسئول هماهنگی برنامه است پیام داده "برنامه نیم ساعت عقب‌تر افتاده؛ هفت بیا". جواب دادم "ممنون" و دوباره خوابیدم. شش و نیم بیدار شدم. یک هو برگشتم و ساعت را نگاه کردم که شش را نشان می‌دهد. باورم نمی‌شد. گوشی را چک کردم و دیدم پیامکی وجود ندارد. این روزها در این حد مرز خواب و بیداری را گم کرده‌ام...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">