نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. [نادر ابراهیمی]

امروز جایی پیش خودم خیال‌بافی می‌کردم که یعنی توی این جمع، به ترتیب کی خواهد مرد. جدی جدی فکر کردم. بار اولم نیست البته؛ ولی آخرش خنده‌ام گرفت که مگر مرگ به ترتیب سن به سراغ آدم می‌آید؟ تو مقداری به خودت فکر کن که از اول ماه مبارک قلبت تیر می‌کشد. بماند اگر که مرگت روی این‌جور مردن‌ها باشد یا نباشد... اما باز دلم به خوبی خدا و کرمش گرم است که همین موقع‌ها هم از او مهلت می‌خواهم و جبر که خیری ندیدیم از این اختیارها. اما واقعا چه چیز به اندازه‌ی مرگ، به زندگی معنا می‌دهد؟
  • خانم الفــــ
  • هیچ چیز به اندازه مرگ،آدم رو با خودِ واقعیش روبرو نمی کنه...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">