نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. [نادر ابراهیمی]

پدر ساعت ده و نیم شب تماس می‌گیرد. همان اولش می‌پرسد "خواب که نبودی؟". او چه می‌داند که من چند ماه است شب‌ها نمی‌خوابم. [البته می‌داند ولی به نظرم باورش نشده] از من و احوال زنم می‌پرسد؛ از آب و هوا. من و پدر جز در بحث‌های اساسی که از خجالت هم در می‌آئیم، توی این وقت‌ها حرف زیادی برای گفتن نداریم. وقتی اسمش روی موبایلم می‌افتد به دو گزینه بیشتر فکر نمی‌کنم؛ یا کار کوچکی پیش آمده که سریع باید بروم حل کنم یا اینکه سلام کند و از من و احوال زنم بپرسد و از آب و هوا...

این دفعه به طور غیر عادی حس کرده که مشکلی دارم و راست هم می‌گفت... اما هم من و هم او، هر دو, می‌دانیم نه مشکل من طوری است که هر جور شده باید حل بشود و نه در حالت عادی در توان اوست که حل کندش. این دفعه ذوق به خرج می‌دهم و به طور کاملا مصنوعی [وقتی بعدا در مورد جملاتم فکر کردم به این نتیجه رسیدم] خیالش را راحت می‌کنم که "نه بابا! مشکلی نیست؛ امن و امان" و او هم خنده‌ی از سر خوشحالی و رضایت مصنوعی‌تر [همان موقع حس کردم که بعدش نشستم به جملاتم فکر کردم] می‌کند.

نمی‌دانم چرا این‌قدر رابطه پسرها و پدرها عجیب است. هنوز برایم هضم نمی‌شود که یک پدر چگونه هست و یک پسر چگونه می‌شود... چند سال عقبم. مثلا الان دارم به سن بیست سالگی‌ام فکر می‌کند و ماجرای من و پدرم در آن سال و در بیست سالگی به هفده سالگی‌ام فکر می‌کردم و جریانات آن موقع فی ما بین و هکذا!

اکنون هم که هر چقدر می‌توانم به رابطه خودم و دختر نداشته‌ام فکر کنم و خیال‌بافی کنم و از الان از توی اینترنت کلی نقاشی پیدا کنم که اگر زمانی بچه‌دار شدم و فرزندم دختر شد، آن‌ها روی پروفایلم بگذارم؛ حتی به اسمی که برای پسرم زیبا باشد نمی‌توانم فکر کنم چه برسد به روزهایی که قرار است با هم باشیم... حقیقتش را بگویم اصلا نمی‌توانم روی این مسئله تمرکز کنم چه برسد به خیال‌بافی که در آن اوستایی [کلمه‌ی استاد معنای درون کلمه‌ی اوستا را نمی‌رساند!] شده‌ام!

دلم برای پسرم می‌سوزد و برای پسری خودم و دلم برای پدرم می‌سوزد و پدری خودم! آه ای روزگار...

چرا اینقد غمگین نزدیک بود اشکم جاری بشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">