نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. [نادر ابراهیمی]

امروز هیچ کاری نکردم؛ هیچ! حتی ضرر هم نکردم. باز از لطف خدا، خوابیدن توی این ماه، عبادت شده. برای کارهایم، به این و آن پیام می‌دهم و تنها انتظاری که از خودم داشتم، این بود که صدای نوتیفیشن گوشی، بیدارم کند و مثلا بیفتم دنبال کارم که خب از صدای آن هم بیدار نشدم.

بعد از افطار، یاد یک وبلاگ قدیمی افتادم که همه‌ی زمانی که با آن آشنا شده بودم به حال خاص نویسنده‌اش حسرت می‌خورم. یک غربت درونی و خاص که جلا می‌داد. [هر وقت که با خودم صادق بودم دیدم به تنها چیزی که به هر شکل ممکن از آن فرار می‌کنم محتاج‌ترم. غربت. گمشده‌ی این عصر. غربت و سکوت. غربت و سکوت و درد...] توی یکی از کامنت‌های یکی از نوشته‌هایش، شعری از صائب تبریزی نوشته شده بود که اصلا این بیت باعث شد امروز چیزی برای نوشتن داشته باشم. برای احساس ضرر نکردن. "مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود / در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام"

منی که همیشه روی نوع زندگی کردن اطرافیانم تمرکز کرده‌ام، چیزی مانند این بیت، یک آیه نازل شده می‌ماند. تا همین الان فکر می‌کردم ارزش و عیار انسانی به جنگیدنش است، به شجاعتش، به داد و بیدادش ولی این جمله چیز دیگری بود. 

از بس در حیرت این گزاره هستم، چیزی به ذهنم نمی‎‌رسد تا درباره آن بنویسم. فعلا از آن مشعوفم و متحر. درک کردنش بماند برای زمانی دیگر...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">