نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. [نادر ابراهیمی]

امروز جالب بود. روز پیدا کردن و دوباره دیدن دوست‌های نادیده‌ی در دوردست... صبح، همین‌طوری، بی هیچ دلیلی، دوباره با کسی سر صحبتم باز شد که یک سال -نصف و نیمه- با هم دوست بودیم و بعد از اینکه از ایران رفت و شش سال از رفتنش -شاید بیشتر؛ نمی‌دانم- که می‌گذرد درگیرش هستم. مسخره‌ست. گویا رفاقت‌های زمان نوجوانی جنسش از ماندگاری خلق شده باشد. گفتم و گفت. گفت و گفتم. آخرش فهمیدیم که هیچ کدام‌مان تغییر نکردیم... چرا؛ یک چیزی ما را جدا کرده. نقطه‌ی مشترک‌مان این‌ست هر دویمان را نوشته‌های رضای امیرخانی (ب.ش) خراب کرده ولی مرا، هر چند نصف و نیمه، هر چند ناقص، نوشته‌های نادر ابراهیمی ساخته و او را شعرهای فاضل نظری و شاید کس‌های دیگر... من شعاری شده‌ام و آرمان‌گرا؛ او عاشق‌پیشه‌ی غم‌دار. بگذریم از این نامطمئن حرف زدن‌ها.
بعد از افطار، در انتهای شب، از استوری یکی از دوستان به یمن عکاسی یافته‌ام، نویسنده‌ی وبلاگی را پیدا کرده‌ام که این روزهای رمضان آرشیوش را می‌خوانم. قبلا، کلی توی اینترنت جستجو کرده بودم ولی ردی از او گیرم نیامده بود. باورم نمی‌شد. خودش بود و آن حال و هوای نوشته‌هایش در بین عکس‌های اینستاگرامش. با آرشیوی از دوهزاروچهارده. البته او هم خارج‌نشین است. [خارج‌نشین هم نه، خارج‌روی زیاد رونده] حالم خوب شده. بدون تیر کشیدن قلب.
دو سه شب هم هست که می‌روم با جمعی که حتی اسم بیشترشان را نمی‌دانم، والیبال بازی می‌کنم. والیبال که نه، مسخره بازی. چرت و پرت می‌گوییم و می‌خندیم. همین. گویا خو گرفتن چند روز و چند شبه با غریبه‌ها آسان‌تر از دوستانی است که این روزها توی استوری‌شان به رغن ادعای اعتدالشان، با حقد و کینه، با خشم، به تو و هر کسی که تفکری غیر از تفکر خودشان را دارند می‌تازند و زخم می‌زنند... توی همین رمضان خدا.

باید ساعت شش و نیم عصر می‌رفتم برای عکاسی. گفتم تا شش می‌خوابم و بعدش آماده می‌شوم که بروم. ساعت شش که بیدار شدم، دیدم آن بنده‌ی خدا که مسئول هماهنگی برنامه است پیام داده "برنامه نیم ساعت عقب‌تر افتاده؛ هفت بیا". جواب دادم "ممنون" و دوباره خوابیدم. شش و نیم بیدار شدم. یک هو برگشتم و ساعت را نگاه کردم که شش را نشان می‌دهد. باورم نمی‌شد. گوشی را چک کردم و دیدم پیامکی وجود ندارد. این روزها در این حد مرز خواب و بیداری را گم کرده‌ام...

امروز جایی پیش خودم خیال‌بافی می‌کردم که یعنی توی این جمع، به ترتیب کی خواهد مرد. جدی جدی فکر کردم. بار اولم نیست البته؛ ولی آخرش خنده‌ام گرفت که مگر مرگ به ترتیب سن به سراغ آدم می‌آید؟ تو مقداری به خودت فکر کن که از اول ماه مبارک قلبت تیر می‌کشد. بماند اگر که مرگت روی این‌جور مردن‌ها باشد یا نباشد... اما باز دلم به خوبی خدا و کرمش گرم است که همین موقع‌ها هم از او مهلت می‌خواهم و جبر که خیری ندیدیم از این اختیارها. اما واقعا چه چیز به اندازه‌ی مرگ، به زندگی معنا می‌دهد؟

پدر ساعت ده و نیم شب تماس می‌گیرد. همان اولش می‌پرسد "خواب که نبودی؟". او چه می‌داند که من چند ماه است شب‌ها نمی‌خوابم. [البته می‌داند ولی به نظرم باورش نشده] از من و احوال زنم می‌پرسد؛ از آب و هوا. من و پدر جز در بحث‌های اساسی که از خجالت هم در می‌آئیم، توی این وقت‌ها حرف زیادی برای گفتن نداریم. وقتی اسمش روی موبایلم می‌افتد به دو گزینه بیشتر فکر نمی‌کنم؛ یا کار کوچکی پیش آمده که سریع باید بروم حل کنم یا اینکه سلام کند و از من و احوال زنم بپرسد و از آب و هوا...

این دفعه به طور غیر عادی حس کرده که مشکلی دارم و راست هم می‌گفت... اما هم من و هم او، هر دو, می‌دانیم نه مشکل من طوری است که هر جور شده باید حل بشود و نه در حالت عادی در توان اوست که حل کندش. این دفعه ذوق به خرج می‌دهم و به طور کاملا مصنوعی [وقتی بعدا در مورد جملاتم فکر کردم به این نتیجه رسیدم] خیالش را راحت می‌کنم که "نه بابا! مشکلی نیست؛ امن و امان" و او هم خنده‌ی از سر خوشحالی و رضایت مصنوعی‌تر [همان موقع حس کردم که بعدش نشستم به جملاتم فکر کردم] می‌کند.

نمی‌دانم چرا این‌قدر رابطه پسرها و پدرها عجیب است. هنوز برایم هضم نمی‌شود که یک پدر چگونه هست و یک پسر چگونه می‌شود... چند سال عقبم. مثلا الان دارم به سن بیست سالگی‌ام فکر می‌کند و ماجرای من و پدرم در آن سال و در بیست سالگی به هفده سالگی‌ام فکر می‌کردم و جریانات آن موقع فی ما بین و هکذا!

اکنون هم که هر چقدر می‌توانم به رابطه خودم و دختر نداشته‌ام فکر کنم و خیال‌بافی کنم و از الان از توی اینترنت کلی نقاشی پیدا کنم که اگر زمانی بچه‌دار شدم و فرزندم دختر شد، آن‌ها روی پروفایلم بگذارم؛ حتی به اسمی که برای پسرم زیبا باشد نمی‌توانم فکر کنم چه برسد به روزهایی که قرار است با هم باشیم... حقیقتش را بگویم اصلا نمی‌توانم روی این مسئله تمرکز کنم چه برسد به خیال‌بافی که در آن اوستایی [کلمه‌ی استاد معنای درون کلمه‌ی اوستا را نمی‌رساند!] شده‌ام!

دلم برای پسرم می‌سوزد و برای پسری خودم و دلم برای پدرم می‌سوزد و پدری خودم! آه ای روزگار...

امروز هیچ کاری نکردم؛ هیچ! حتی ضرر هم نکردم. باز از لطف خدا، خوابیدن توی این ماه، عبادت شده. برای کارهایم، به این و آن پیام می‌دهم و تنها انتظاری که از خودم داشتم، این بود که صدای نوتیفیشن گوشی، بیدارم کند و مثلا بیفتم دنبال کارم که خب از صدای آن هم بیدار نشدم.

بعد از افطار، یاد یک وبلاگ قدیمی افتادم که همه‌ی زمانی که با آن آشنا شده بودم به حال خاص نویسنده‌اش حسرت می‌خورم. یک غربت درونی و خاص که جلا می‌داد. [هر وقت که با خودم صادق بودم دیدم به تنها چیزی که به هر شکل ممکن از آن فرار می‌کنم محتاج‌ترم. غربت. گمشده‌ی این عصر. غربت و سکوت. غربت و سکوت و درد...] توی یکی از کامنت‌های یکی از نوشته‌هایش، شعری از صائب تبریزی نوشته شده بود که اصلا این بیت باعث شد امروز چیزی برای نوشتن داشته باشم. برای احساس ضرر نکردن. "مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود / در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام"

منی که همیشه روی نوع زندگی کردن اطرافیانم تمرکز کرده‌ام، چیزی مانند این بیت، یک آیه نازل شده می‌ماند. تا همین الان فکر می‌کردم ارزش و عیار انسانی به جنگیدنش است، به شجاعتش، به داد و بیدادش ولی این جمله چیز دیگری بود. 

از بس در حیرت این گزاره هستم، چیزی به ذهنم نمی‎‌رسد تا درباره آن بنویسم. فعلا از آن مشعوفم و متحر. درک کردنش بماند برای زمانی دیگر...

باید برای کارم خرج کنم. از واماندگی مالی به شدت متنفرم. شاید به خاطر همین باشد دور خیلی از چیزها را خط زده باشم و تغییر مسیرهای کلی داده باشم. حدش را دقیق نمی‌دانم ولی در اصلش شک ندارم. بعد از سحر نخوابیدم و منتظر ماندم تا ساعت نه بشود. موتور را از توی حیاط کوچکی که نود درصدش به وسیله چهارصدوپنج نقره‌ای کج پارک شده‌ی صاحبخانه اشغال شده، با احتیاط خارج می‌کنم. عینکی که تازه خریدمش را به چشمانم می‌زنم و فکر می‌کنم که ای کاش همت می‌کردم و پیراهنی اتو می‌کردم و اکنون مجبور نبودم با تیشرت راه راهم بروم توی شعب چند بانک. وام می‌خواهم و ذهنم به شدت درگیر پرداخت اقساطش هست این روزها. توی همین روزهای ماه رمضان. چه مسخره!

می‌شود یک کارهایی کرد ولی دلم قرص نیست. از راحتی خرج کردنم بیم دارم و می‌ترسم وضعیتم را در خانواده خودم و زنم متزلزل کند. از هرگونه احساس ترحم، متنفرم و به بدترین شکل ممکن واکنش نشان می‌دهم. گاه گاهی زخم‌های عکس‌العملم را در قلب پدرم می‌بینم... 

به خودم قول می‌دهم زود تصمیم نگیرم. برمی‌گردم خانه و دوباره همان چیزهایی که سوار بر موتور قرمزم در ذهن تجزیه تحلیل کرده بودم را بر روی کاغذهای کوچکی که پدرم حدود ده سال پیش در انباری آخرین انتشاراتی که در آن مشغول بود و آن موقع از آنجا برداشته بودم می‌نویسم. منطقی نشان می‌دهد اما این زندگی‌ست که بی‌منطق است! از تزلزل جایگاهم می‌ترسم...

باید این دو ساعت مانده را بخوابم تا بلکه خستگی این ده دوازده ساعت نخوابیدنم از تنم برود و بفهمم چه کادری را می‌بندم. خوابم نمی‌برد. مثل همیشه. دوازده شده و دوباره می‌زنم بیرون. 

توی مسجد مدرسه گلپایگانی، درس تفسیری که دو دوربین فیلم‌برداری برای سایت و کانال حاج‌آقا ضبطش می‌کنند با جمعیت زیر بیست نفر چه چیز خاصی برای عکاسی دارد!؟ توی این مساجد هم که شکر خدا پر از پیرمرد فضول است. باز خوب است چندیشان چرت می‌زنند. حاج‌آقا هم که به دوربین عکاسی حساس است. چیز خاصی گیرم نمی‌آید. فدای سرم!

بعد می‌روم مسجد امام حسن عسکری. چشمانم از خواب جلو را نمی‌بیند. آن عقب‌ها یکی دو نفر نشسته چرت می‌زنند. چه چیزی بهتر از این؟ به‌شان ملحق می‌شوم. بند کیف دوربین را توی دستم می‌اندازم و کفش را هم به خدا می‌سپارم. چرت می‌زنم. آه خدای من! در همین حین قرآن را خوانده‌اند و اذان را هم فریاد کشیده‌اند و نماز جماعت را هم خوانده‌اند و اعمال بعد از نماز را هم هم و اکنون آخر سخنرانی‌است که برای عکاسی از آن آفیش شده بودم. جای دو دستم روی گونه‌هایم به حتم قرمز شده. پایم هنوز خواب است ولی باید بجنبم. یک جمعیت صد نفری در آن مسجد بزرگ! از مسجد قبلی درآوردنش سخت‌تر است. دوان دوان چند شات می‌گیرم و یک فدای سرم دیگری هم می‌گویم به سمت حرم می‌روم. 

خستگی ذهنم را کند کرده. عینک آفتابی چقدر می‌تواند به آدم جرئت دیدن چیزهایی را بدهد که قبلا نمی‌دیده! با این وضعیت آن نگاه کردن‌ها به خاطر خدا نبوده. هوووووف. 

داخل شبستان می‌شوم و چند عکس از جمعیت قابل قبول توی آن می‌گیرم. آن وام را برای همین موقعیت‌ها می‌خواهم. با لنز کیت که نمی‌شود کاری کرد. آن هم جائی که مدام فیلم‌بردارها و خادم‌های پیرمرد چرت‌زن با چشم و ابرو به‌ت می‌فهمانند که توی جمعیت نروی که روی آنتن زنده هستیم. تله‌ای باید...! و نبود تله را بهانه می‌کنم و زود دوربین را در کیف می‌گذارم و از حرم خارج می‌شوم که بلکه حتی برای پنج دقیقه زودتر برسم خانه و کولر را روشن کنم و زیر باد مستقیمش روی مبل‌های سبز تیره بخوابم. توی راه می‌گویم چقدر خوب است که امسال ماه رمضان قم، کم‌تر گرم شده. خدایا شکرت. خدایا شکرت...

سه روز گذشته. ماه رمضان که می‌آید، افکار از همه طرف به من هجوم می‌آورد. نه اینکه روزهای دیگر فرقی کند؛ نه! فقط فرقش در این است که مشغول گذشته می‎‌شوم و آینده. اصل تصمیمات عمرم را در همین ماه گرفته‌ام. شاید به همین خاطر است که توی کتم نمی‌رود قدری که قلم تقدیر بر می‌دارند یک شب باشد.

امسال اما، از همان روز اول ذهنم درگیر روزهای نوجوانی‌ام شده که با نوشتن گره خورده و توی همین سه روز کلی فکر کرده‌ام که پیجم را خصوصی کنم و توی آن بنویسم یا اینکه یک کانالی راه بیندازم و یا یک سایت بزنم... اما، امشب که شب سوم باشد، به طور اتفاقی وبلاگی را می‌بینم که فکر می‌کردم نویسنده‌اش، نوشتن را کنار گذاشته. آی‌دی‌اش را توی اینستاگرام آن یکی که اکنون به زور می‌نویسد پیدا می‌کنم و به او پیام می‌دهم که: من الان باید وبلاگ شما رو ببینم!؟

حرف زدن شروع می‌شود و درددل که ای آقا، امان از ذهن پریشان و خودسانسوری و الخ و جواب و پیشنهاد که بنویس و بی پروا هم بنویس و خودت را در خودت نگه ندار! خب این جور حرف زدن بین دو جوانی که روزگاری دست به نوشتن تو وبلاگ بودند، چه نتیجه‌ای جز نوشتن در وبلاگ خواهد داشت؟

القصه، برای فائق آمدن بر اصل درد، می‌نویسم. از روزهایی که گذراندم روایت می‌کنم و هدف خاصی ندارم، هر چند از آنجا که آدمی‌ام که باید یک نیتی از آن بکنم بلکه توی گور -لااقل- بابت این یکی عملم چوب نخورم، یک هدف شخصی هم دارم. البته برا دچار نشدن به سرنوشت وبلاگ‌های قبلی مستعار می‌نویسم؛ که آن خودسانسوری این ایام صرفا در نام خلاصه شود... 

آرشیو این وبلاگ، از خرداد نودوشش شروع می‌شود و ای کاش که نوشته‌های سال‌های هشتادوهفت و هشتادوهشت و هشتادونه و نود و نودویک و نودودو و نودوسه و نودوچهار و نودوپنج را هم جائی داشتم...