نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

چند خرده روایت از چند روز زندگی

نوربینی

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. [نادر ابراهیمی]

تب نوشتن، آن هم در روزهایی که به شدت درگیری فکری دارم؛ شده نمک روی زخم؛ نفت روی آتش... اگر چندی پیش در چند راهی مبهم قرار گرفته بودم و گنگ بودم از آن؛ این روزها در یک دو راهی واضح به روی دو زانویم نشستم و آخر مسیرها را هم می‌بینم و قدرت انتخاب و تحمل هر دوی آن‌ها را دارم ولی نمی‌دانم به مسیر پیشنهادی نیمه‌ی سنتی وجود بروم یا افسارم را بدهم دست نیمه‌ی مدرن و یک لگد محکم بزنم به یک نیمه از وجودم.

قبل‌تر و کمی هم اکنون، آرمان‌گرایی‌ام کوچک‌ترین حرکت معمولی‌ای که از یک انسان می‌توانست سر بزند را به شدیدترین وجه محکوم می‌کرد ولی چندی‌ست که پیش خودم می‌گویم نکند خود خدا -خدای خالق- رشد و بالندگی را در همین زندگی‌های معمولی جاری در بین بشر را خواسته و راه این‌ست نه آن!

دچار چندگانگی‌های ارزشی شدم. گرفتار نکره شدن تعاریفم از روابط شده‌ام. زندگی عادی‌ام مثل صحنه‌های یک خواب طولانی شده. پیچیده، نامفهوم، بی‌ربط، خارج از قاعده و البته با رگه‌های از واقعیت.

نوشتن این وسط چه نقشی دارد؟ نوشتن بازگو کردن‌ست. شخم زدن‌ست. سیر کردن‌ست. درگیری‌ست. خود درگیری به شکل دیگری نمایان‌شده. آن قدر می‌دانم حتی این مجهول نوشتن و یا با اسم و رسم نوشتن دو روی همان دو مسیری‌ست که در ابتدای جدایی‌شان به روی زانوهایم نشسته‌ام.

با اسم حقیقی نوشتن فرصت تجربه فضای جدید را از من می‌گیرد و به راهی می‌برد که برایم مشخص است صلاح و صواب است و ندای دلم است و با چهره‌ی غیر خود فعلی‌ام نوشتن که عقل منادی‌اش شده ویران کردن ماقبل است؛ یک ویرانی که از بنا شروع می‌کند و از ظاهر هم به طریق اولی چیزی باقی نمی‌گذارد. ناگفته نیست این وسط شجاعت هم بی‌تاثیر نیست...

گفته بودم نوشته‌هایم یک روز بعد از تاریخ عنوان نوشته می‌شود؟ این یعنی الان نیمه‌های شب یکشنبه بیست‌ودو مرداد نودوشش هست و چیزی از آنچه که برایم در شنبه بیست‌ویک مرداد نودوشش اتفاق افتاده در ذهنم حک نشده. یک هو تمام شد. بی‌خود و باری به هر جهت گذشت. به معنی واقعی کلمه‌ی «روزمرگی».

بیکاری [به معنای عدم کار پیوسته] و توی خانه ماندن اذیتم می‌کند. البته همسرم سعی می‌کند به رویم نیاورد. ولی خب چه می‌شود کرد؟ همه چی که دست من نیست! یک روز از کله سحر می‌دوم و تا نیمه‌های شب، عکس ادیت می‌کنم و چند روز هم بی‌کاری...

دارم دچار زوال درونی می‌شوم. هر روز بیشتر. اگر به کسی که در نمازش سه بار شک کند یا در سه نماز متوالی‌اش دچار شک شود کثیرالشک گفته شود، به من چه خواهند گفت که کلا نمی‌فهمم نمازم کی شروع شده و کی تمام شده!؟

این درگیری‌های فکری را که می‌گذارم کنار چشمان شهید حججی، هر لحظه ویران‌تر می‌شوم... گر مسلمانی از این است که حافظ دارد / آه اگر از پی امروز بود فردایی

گویا طلسم شده. ننوشتن عادت شده و نگفتن سلوک. حتی وقتی خواستم فیلد عنوان‌ستاره را پرکنم، ماندم تاریخ را چه جور می‌نوشتم. عددی بود؟ ویرگول داشت؟ سال را هم می‌نوشتم؟

...

توی این چند وقت خانه دیگری اجاره کردیم. اسباب‌کشی و چیدن دو هفته‌ای داشتیم. برای سومین بار بعد از فروردین و اردیبهشت و خرداد رفتیم شمال. پیش پدر و مادر مسافر روزه‌گیر! یک سه‌باره بعد از یک‌سال نرفتن. یک سه‌باره بی‌برنامه. شاید بی‌برنامه‌بودن ماهیت لذت چشیدن از آن سه بوده. شاید مبنای جدیدی را باید برگزینم...

...

چقدر ذهنم درگیر سنت‌های الهی شده. ذهن طلبه‌شده، قوانین عالم را سنت‌های الهی می‌داند دیگر! این درگیری توی نوشته‌ی زورکی‌ام هم آمده. جل الخالق

امروز جالب بود. روز پیدا کردن و دوباره دیدن دوست‌های نادیده‌ی در دوردست... صبح، همین‌طوری، بی هیچ دلیلی، دوباره با کسی سر صحبتم باز شد که یک سال -نصف و نیمه- با هم دوست بودیم و بعد از اینکه از ایران رفت و شش سال از رفتنش -شاید بیشتر؛ نمی‌دانم- که می‌گذرد درگیرش هستم. مسخره‌ست. گویا رفاقت‌های زمان نوجوانی جنسش از ماندگاری خلق شده باشد. گفتم و گفت. گفت و گفتم. آخرش فهمیدیم که هیچ کدام‌مان تغییر نکردیم... چرا؛ یک چیزی ما را جدا کرده. نقطه‌ی مشترک‌مان این‌ست هر دویمان را نوشته‌های رضای امیرخانی (ب.ش) خراب کرده ولی مرا، هر چند نصف و نیمه، هر چند ناقص، نوشته‌های نادر ابراهیمی ساخته و او را شعرهای فاضل نظری و شاید کس‌های دیگر... من شعاری شده‌ام و آرمان‌گرا؛ او عاشق‌پیشه‌ی غم‌دار. بگذریم از این نامطمئن حرف زدن‌ها.
بعد از افطار، در انتهای شب، از استوری یکی از دوستان به یمن عکاسی یافته‌ام، نویسنده‌ی وبلاگی را پیدا کرده‌ام که این روزهای رمضان آرشیوش را می‌خوانم. قبلا، کلی توی اینترنت جستجو کرده بودم ولی ردی از او گیرم نیامده بود. باورم نمی‌شد. خودش بود و آن حال و هوای نوشته‌هایش در بین عکس‌های اینستاگرامش. با آرشیوی از دوهزاروچهارده. البته او هم خارج‌نشین است. [خارج‌نشین هم نه، خارج‌روی زیاد رونده] حالم خوب شده. بدون تیر کشیدن قلب.
دو سه شب هم هست که می‌روم با جمعی که حتی اسم بیشترشان را نمی‌دانم، والیبال بازی می‌کنم. والیبال که نه، مسخره بازی. چرت و پرت می‌گوییم و می‌خندیم. همین. گویا خو گرفتن چند روز و چند شبه با غریبه‌ها آسان‌تر از دوستانی است که این روزها توی استوری‌شان به رغن ادعای اعتدالشان، با حقد و کینه، با خشم، به تو و هر کسی که تفکری غیر از تفکر خودشان را دارند می‌تازند و زخم می‌زنند... توی همین رمضان خدا.

باید ساعت شش و نیم عصر می‌رفتم برای عکاسی. گفتم تا شش می‌خوابم و بعدش آماده می‌شوم که بروم. ساعت شش که بیدار شدم، دیدم آن بنده‌ی خدا که مسئول هماهنگی برنامه است پیام داده "برنامه نیم ساعت عقب‌تر افتاده؛ هفت بیا". جواب دادم "ممنون" و دوباره خوابیدم. شش و نیم بیدار شدم. یک هو برگشتم و ساعت را نگاه کردم که شش را نشان می‌دهد. باورم نمی‌شد. گوشی را چک کردم و دیدم پیامکی وجود ندارد. این روزها در این حد مرز خواب و بیداری را گم کرده‌ام...

امروز جایی پیش خودم خیال‌بافی می‌کردم که یعنی توی این جمع، به ترتیب کی خواهد مرد. جدی جدی فکر کردم. بار اولم نیست البته؛ ولی آخرش خنده‌ام گرفت که مگر مرگ به ترتیب سن به سراغ آدم می‌آید؟ تو مقداری به خودت فکر کن که از اول ماه مبارک قلبت تیر می‌کشد. بماند اگر که مرگت روی این‌جور مردن‌ها باشد یا نباشد... اما باز دلم به خوبی خدا و کرمش گرم است که همین موقع‌ها هم از او مهلت می‌خواهم و جبر که خیری ندیدیم از این اختیارها. اما واقعا چه چیز به اندازه‌ی مرگ، به زندگی معنا می‌دهد؟

پدر ساعت ده و نیم شب تماس می‌گیرد. همان اولش می‌پرسد "خواب که نبودی؟". او چه می‌داند که من چند ماه است شب‌ها نمی‌خوابم. [البته می‌داند ولی به نظرم باورش نشده] از من و احوال زنم می‌پرسد؛ از آب و هوا. من و پدر جز در بحث‌های اساسی که از خجالت هم در می‌آئیم، توی این وقت‌ها حرف زیادی برای گفتن نداریم. وقتی اسمش روی موبایلم می‌افتد به دو گزینه بیشتر فکر نمی‌کنم؛ یا کار کوچکی پیش آمده که سریع باید بروم حل کنم یا اینکه سلام کند و از من و احوال زنم بپرسد و از آب و هوا...

این دفعه به طور غیر عادی حس کرده که مشکلی دارم و راست هم می‌گفت... اما هم من و هم او، هر دو, می‌دانیم نه مشکل من طوری است که هر جور شده باید حل بشود و نه در حالت عادی در توان اوست که حل کندش. این دفعه ذوق به خرج می‌دهم و به طور کاملا مصنوعی [وقتی بعدا در مورد جملاتم فکر کردم به این نتیجه رسیدم] خیالش را راحت می‌کنم که "نه بابا! مشکلی نیست؛ امن و امان" و او هم خنده‌ی از سر خوشحالی و رضایت مصنوعی‌تر [همان موقع حس کردم که بعدش نشستم به جملاتم فکر کردم] می‌کند.

نمی‌دانم چرا این‌قدر رابطه پسرها و پدرها عجیب است. هنوز برایم هضم نمی‌شود که یک پدر چگونه هست و یک پسر چگونه می‌شود... چند سال عقبم. مثلا الان دارم به سن بیست سالگی‌ام فکر می‌کند و ماجرای من و پدرم در آن سال و در بیست سالگی به هفده سالگی‌ام فکر می‌کردم و جریانات آن موقع فی ما بین و هکذا!

اکنون هم که هر چقدر می‌توانم به رابطه خودم و دختر نداشته‌ام فکر کنم و خیال‌بافی کنم و از الان از توی اینترنت کلی نقاشی پیدا کنم که اگر زمانی بچه‌دار شدم و فرزندم دختر شد، آن‌ها روی پروفایلم بگذارم؛ حتی به اسمی که برای پسرم زیبا باشد نمی‌توانم فکر کنم چه برسد به روزهایی که قرار است با هم باشیم... حقیقتش را بگویم اصلا نمی‌توانم روی این مسئله تمرکز کنم چه برسد به خیال‌بافی که در آن اوستایی [کلمه‌ی استاد معنای درون کلمه‌ی اوستا را نمی‌رساند!] شده‌ام!

دلم برای پسرم می‌سوزد و برای پسری خودم و دلم برای پدرم می‌سوزد و پدری خودم! آه ای روزگار...